اشارات ِ نظر

چند وقت پیش میخواستم برم کتابخونه،جلومو گرفت گفت فقط دانشجوها و کنکوریا،بش گفتم خب منم کنکوریم، کارتمو نشونش دادم،خندید گفت تو به این کوچولویی؟! و از بغض ِ وحشتناک داشتم خفه میشدم،این همه راهو برگشتم. یاد اون زمان افتادم که مامان به زور اون بلوز بافت رو می پوشوند بهم و می گفت اگه کسی جلوتو گرفت گفت تو زشتی،اون موقع درش بیار. و انگار کسی جلومو گرفته بود و همین حرفو بهم زده بود. امروز ساعت مطالعه م بالا بود،یه لحظه نگاهم تو آینه به خودم افتاد،گفتم یه روزی انقد بزرگ میشم که امثال این آدما زشت باشن؟ و هر چه قدر هم که نخوام بها بدم نمیشه آدم از چنین حرفایی ناراحت نشه. و چه خوب که دکتر شیری توی اون پادکستش می گفت حرف مردم برات مهم نباشه یه شوخیه...! حس و حال خوبی نیست هربار خودتو نگاه کنی و همونی باشی که ازش فرار می کنی ولی خب انگاری باهاش کنار اومدم،یا تو زندگی یه کار مهم تر برام پیش اومده که بیخیالش شدم،ولی حقیقتا درد داره. 

امروز بعدازظهر دیگه تصمیم گرفتم زنگ بزنم ثبت نامم رو پیگیری کنم،با همون دستپاچگی و ضایه بازی همیشگی ـم صحبت کردم. خود آقای الف. بود...باورم نمیشد. حس اون آدمایی رو داشتم که یه هنرمندی رو تو خیابون دیدن و میخوان بپرن بغلش : )) ولی انقدر که مغزم کار نمیکرد هیچ واکنشی نشون ندادم که فلانیه و اونم گفت همایش آقای فلانی و...کارمو درست کرد به هر حال. بیست و یک دی عازم دانشگاه شریف میشم و دارم می میرم از ذوق. صرفا به خاطر اولین بودنش و اینکه دختر ِ چهارده ساله ی درونم داره به آرزوهاش میرسه. یه ضربدر رو دستم زدم که هی به این مکالمه فک نکنم ولی یادش که میفتادم هم دو ژول انرژی ـم زیاد میشد هم میگفتم کاش اینو گفته بودم و...این شوخی ِ بدیه که بگم من هجده سالمه و دیگه دختر دوازده ساله نیستم :/ خانوم چ. هم وقتی اومد سر کلاس عین چهل و پنج دقیقه یه لبخند گنده رو صورتم بود یه جوری که میخواستم برم محکم بغلش کنم و نمیشد این حسو مخفی کرد و نتونستم خوشحالی ِ بودنشو پنهان کنم. نمی دونم دروغگوی خوبی نیستم یا هنوز به اون بلوغ نرسیدم...

خوشالم که امروز معمولی نگذشت. دوتا اپ نصب کردم برای ساعت مطالعه  و ساعت اتلاف وقتم. 19 دقیقه وقت تلف کردم...و اینکه صدای آقای الف رو به جای هندزفری از توی گوشی ِ خونمون شنیدم و واقعی باهام حرف زد و ازم سوال پرسید...اینکه انگیزه گرفتم اوه برم اینجا بترکونم حداقل و... یحتمل کل خونه زندگی شیمی میشه تا روز همایش... 

یه دختر بچه ـم که اگه کسی کنارم بود الان محکم بغلش میکردم و همه ی اینا رو هر چند بیوده براش تعریف می کردم. ولی مطمئنم انقدر واقعی که اونم خوشال بشه حتی اگه تو دنیای من نباشه. حالا که کسی نیست، اینم کوانتیده ذخیره میکنم تا یه روزی بفرستمشون برای آدمایی که یه ذره خوشالی نیاز دارن...


منبع این نوشته : منبع
اینکه ,بغلش ,آقای ,ساعت ,محکم بغلش